مرکز مطالعات فرهنگی
تیام
مرکز مطالعات فرهنگی تیام
  • پرونده‌ها
  • یادداشت و مقالات
  • درباره ما
  • پرونده‌ها
  • صوت
  • فیلم
  • جستارها
  • بازخوانی‌ها
  • درباره ما
  • تماس با ما

آخرین مطالب

ضعف‌ها و محدودیت‌های پیمایش‌های تلفنی و آنلاین در مطالعه مسائل فرهنگی و اجتماعی ایران
ضعف‌ها و محدودیت‌های پیمایش‌های تلفنی و آنلاین در مطالعه مسائل فرهنگی و اجتماعی ایران

ضعف‌ها و محدودیت‌های پیمایش‌های تلفنی و آنلاین در مطالعه مسائل فرهنگی و اجتماعی ایران

پیمایش یکی از مهم‌ترین ابزارهای شناخت افکار عمومی است؛ اما نتایج آن فقط زمانی می‌تواند تصویری معتبر از جامعه ارائه کند که میان «افراد پاسخ‌گو» و «جامعه‌ای که قرار است درباره آن داوری شود» فاصله‌ای کنترل‌شده وجود داشته باشد. در ایران، گسترش تلفن همراه، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، اجرای پیمایش‌های تلفنی و آنلاین را سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر کرده است؛ بااین‌حال، سهولت جمع‌آوری داده را نباید با اعتبار علمی آن یکسان دانست. 11 شهریور 1405, 17:56
مقاله: تبیین الگوی سنجش دینداری بر پایه نظام اولویت
مقاله: تبیین الگوی سنجش دینداری بر پایه نظام اولویت

مقاله: تبیین الگوی سنجش دینداری بر پایه نظام اولویت

8 شهریور 1405, 21:39
مقاله: مبانی الگوی اجتماعی سنجش دین‌داری در ایران
مقاله: مبانی الگوی اجتماعی سنجش دین‌داری در ایران

مقاله: مبانی الگوی اجتماعی سنجش دین‌داری در ایران

8 شهریور 1405, 21:29
مقاله: نقد مطالعات گونه‌شناسی دینداری و ارائه چارچوبی نو
مقاله: نقد مطالعات گونه‌شناسی دینداری و ارائه چارچوبی نو

مقاله: نقد مطالعات گونه‌شناسی دینداری و ارائه چارچوبی نو

8 شهریور 1405, 21:24
یادداشت: چالش‌های ارتباطی روحانیت
یادداشت: چالش‌های ارتباطی روحانیت

یادداشت: چالش‌های ارتباطی روحانیت

8 شهریور 1405, 21:21

پرونده‌ها

ضعف‌ها و محدودیت‌های پیمایش‌های تلفنی و آنلاین در مطالعه مسائل فرهنگی و اجتماعی ایران
ضعف‌ها و محدودیت‌های پیمایش‌های تلفنی و آنلاین در مطالعه مسائل فرهنگی و اجتماعی ایران

ضعف‌ها و محدودیت‌های پیمایش‌های تلفنی و آنلاین در مطالعه مسائل فرهنگی و اجتماعی ایران

پیمایش یکی از مهم‌ترین ابزارهای شناخت افکار عمومی است؛ اما نتایج آن فقط زمانی می‌تواند تصویری معتبر از جامعه ارائه کند که میان «افراد پاسخ‌گو» و «جامعه‌ای که قرار است درباره آن داوری شود» فاصله‌ای کنترل‌شده وجود داشته باشد. در ایران، گسترش تلفن همراه، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، اجرای پیمایش‌های تلفنی و آنلاین را سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر کرده است؛ بااین‌حال، سهولت جمع‌آوری داده را نباید با اعتبار علمی آن یکسان دانست. 11 شهریور 1405, 17:56
مقاله: تبیین الگوی سنجش دینداری بر پایه نظام اولویت
مقاله: تبیین الگوی سنجش دینداری بر پایه نظام اولویت

مقاله: تبیین الگوی سنجش دینداری بر پایه نظام اولویت

8 شهریور 1405, 21:39
مقاله: مبانی الگوی اجتماعی سنجش دین‌داری در ایران
مقاله: مبانی الگوی اجتماعی سنجش دین‌داری در ایران

مقاله: مبانی الگوی اجتماعی سنجش دین‌داری در ایران

8 شهریور 1405, 21:29
مقاله: نقد مطالعات گونه‌شناسی دینداری و ارائه چارچوبی نو
مقاله: نقد مطالعات گونه‌شناسی دینداری و ارائه چارچوبی نو

مقاله: نقد مطالعات گونه‌شناسی دینداری و ارائه چارچوبی نو

8 شهریور 1405, 21:24
یادداشت: چالش‌های ارتباطی روحانیت
یادداشت: چالش‌های ارتباطی روحانیت

یادداشت: چالش‌های ارتباطی روحانیت

8 شهریور 1405, 21:21
Skip Navigation Linksخانه > شیرهای خندان

شیرهای خندان

خانه

شیرهای خندان

شیرهای خندان
شیرهای خندان
5 اردیبهشت 1405
نویسنده:
زمان مطالعه:
لینک کوتاه کپی شد!
تهران دوست‌داشتنی. صدای خطیب جمعه به گوش می‌رسید. از سر خیابان شانزده‌آذر صدای متراکم و بلند «مرگ‌بر آمریکا» شنیدم؛ میان خطبه‌های نماز جمعه. خطیب گفت: «آن‌ها را رها نخواهند کرد».
شیرهای خندان
[price] [lowprice] [highprice]

نویسنده: سعید احمدی

جمعه سی‌ام خرداد. روز هشتم جنگ ایران و اسرائیل. راه‌رفتن در شهری که پدافندش مرتب یا نامرتب شلیک می‌کند، دل فنچ و قناری نمی‌خواهد. همین هشدار را به خودم دادم و از طرف موزه‌ی هنرهای معاصر رسیدم به پارک لاله. یاد شعار خنثا و نچسب «هنر برای هنر» افتادم. سر راهم درخت شاتوتی را دیدم. رسیده بود. چندتایش را چیدم. نشستم نزدیک یک‌جفت نخل‌. یکی از توت‌ها را مزه کردم. سیاه و ملس.

گربه‌ای آمد و خیلی خونسرد و آرام نشست کنارم. بهش گفتم: «چندتا موش گرفتی امروز؟». جواب نداد. کلاغی بالای سرم قارقاری کرد که با واق‌واق فرقی نداشت. پرش دادم. بلبلی از لای شاخه‌ها نغمه‌ای خواند. ندیدمش. هم‌زیستی کلاغ و بلبل برایم جالب بود. یک سرباز ارتشی با تلفن بلندبلند حرف می‌زد، می‌خندید و تندتند می‌رفت سمت خیابان حجاب. برخاستم و رفتم طرف بلوار کشاورز. حجم چرک و چروکیده‌ی چند معتاد کارتن‌خواب، نیمکت‌ها را گرفته بود. کلاغ‌ها بالای سرشان قار می‌زدند و آن‌ها چرت. گویا مردگی و زندگی آدم‌ها، اندازه یک خیابان با هم فاصله دارد. خیابانی که پر بود از همه جور ماشین. سواری‌‌ها، ون‌ها، اتوبوس‌‌ها و موتورسیکلت‌ها. روی اتوبوسی نوشته بود: تهران دوست‌داشتنی. صدای خطیب جمعه به گوش می‌رسید. از سر خیابان شانزده‌آذر صدای متراکم و بلند «مرگ‌بر آمریکا» شنیدم؛ میان خطبه‌های نماز جمعه. خطیب گفت: «آن‌ها را رها نخواهند کرد». کمی بعد به ترامپ احمق هشدار داد. بعد گفت: «این اول ماجراست». مردم دسته‌دسته از سمت جنوب و شمال خیابان، در تقاطع پورسینا به هم می‌رسیدند؛ مثل براده‌هایی که آهن‌ربا آن‌ها را به سوی خود می‌کشاند. مرد نه، زن نه، بچه‌ نه، پیر نه، جوان نه! همه شیردل‌هایی بودند که داشتند می‌رفتند طرف دانشگاه‌ تهران. مأمورهای انتظامی، تفنگ‌به‌دست ایستاده‌ بودند به مراقبت. روی سینه راست یکی‌شان نوشته بود: محمد گودرزی. بهش گفتم: «چطوری؟ اسلام ایرانی!». گرد نگاهم کرد و گفت: «چی گفتی؟». گفتم: «‌خدا قوت دلاور!». توی چشم‌هایش خندید. زن‌‌وبچه‌ها نشسته‌ بودند کنار خیابان. دور هم، خوراکی می‌خوردند، حرف می‌زدند، بعضی‌شان عکس یادگاری می‌گرفتند.

جلوتر، جمعیت، پاورچین راه می‌رفت؛ ولی تند و محکم شعار می‌دادند و صلوات می‌فرستادند. از آخرین حرف‌های خطیب این بود که سازمان ملل تازه‌ای تشکیل شود؛ چون از این سازمان مفلوک بی‌خاصیت کاری ساخته نیست. سر جلالیه عده‌ای صف‌بسته‌ بودند که از سمت دانشکده دندان‌پزشکی بروند داخل. حوصله‌ی تفتیش و سپردن موبایل به امانت‌داری را نداشتم. کسی توی بلندگو یک‌کله می‌گفت: «خانوما بفرمایید بلوار کشاورز، اینجا اتصال نداریم». رسیدم نزدیک خیابان قدس. جای سوزن انداختن نبود. قدس آن‌جا را نمازگزاران جمعه فتح کرده بودند. صف‌ها بسته‌ و آماده برای نیت و تکبیر. چیزی با خودم نداشتم که پهن کنم زیر پایم. خودم را جا دادم در امتداد یکی از صف‌ها. کفش‌هایم را درآوردم و روی آسفالت، رو به قبله ایستادم. آخ از داغی سنگ و قیر که مثل نیش عقرب می‌نشست کف پاهایم. پیرمردی کنارم بود. سجاده‌اش را افقی پهن کرد برای هر دوی‌مان؛ باز هم آخ از حرارت زمین که خیلی زود عرق را نشاند روی پیشانی‌ام. کاش سایه بود که نبود. به خودم غر زدم که توی همان پارک لاله راحت‌تر نبودی؟ اما نگاهم به آن‌همه آدم زیر برق آفتاب، صدای درونم را لال کرد. سر همان سجده‌ی اول دست‌هایم چه می‌سوخت. قیام دوم توی قنوت، چشمم رفت طرف یک‌جفت خبرنگار و فیلم‌بردار. داشتند گزارش می‌گرفتند. روی میکروفون به لاتین نوشته بود ایرنا.

امام جمعه که گفت: السلام علیکم و رحمت‌الله، صدای تکبیر پیچید لای انبوه دیوارهای کوتاه و بلند، میان کوچه‌ها و خیابان‌های عریض و تنگ. بعد از «مرگ بر اسرائیل» همه لحظه‌ای ساکت شدند که ناگهان یکی با صدایی صاف و رسا از توی جمع پشت سرم به جدی یا شوخی داد زد: «آقای خبرنگار! ما را هم نشون بده». همه بلند خندیدند؛ مثل یک کف مرتب. اولین‌بار توی عمرم، نمازی را دیدم که تعقیباتش شلیک ممتدی بود از خنده‌‌ی جماعت. دوربین دوباره چرخیده بود سمت من، سمت او، سمت صورت‌هایی که هنوز تبسم داشتند.

نظرات

دیدگاه کاربران

نظرات کاربران
در حال حاضر هیچ نظری برای این مقاله وجود ندارد.

ثبت نظر

نظر خود را بنویسید!
برای درج نظر خود درباره شیرهای خندان فیلدهای زیر را پر کنید.
نام* ایمیل(اختیاری)
نظر* این فیلد اجباریست.


مطالب مرتبط

جدیدترین مقالات

دور و نزدیک
دور و نزدیک

دور و نزدیک

شش‌هفت‌تا مرد با تفنگ و بی‌سیم و باتوم و با حرکاتی سریع و خشن. دوره‌مان کردند. «آقا! بفرمایید پایین!» صدای آمرانه‌ی یکی از آن‌ها، خیلی خشک و بی‌احساس؛ مثل زدن تیشه بر درخت. چاره‌ای نبود. بیرون آمدیم. 5 اردیبهشت 1405, 17:13
شاهشون
شاهشون

شاهشون

سبیل‌ها می‌جنبیدند و میان جویدن‌ها، حرفی می‌انداختند روی میز: «اسرائیل بدجور داره می‌کوبه. می‌گن که می‌خوان نظامو عوض کنن، ملاها دیگه بای بای». 5 اردیبهشت 1405, 17:10
شعارها
شعارها

شعارها

شعارهایشان را یا از فریادهای پر حرارت و کوبنده می‌شنیدم یا از روی کاغذها و مقواهایی می‌خواندم که خط‌ و رنگ‌های متنوع و ناهمگونی داشتند. برخی را پیش‌تر شنیده بودم؛ ولی برخی برایم تازه بود. تعدادی از آن‌ها را همان‌طور که بودند، البته با ترتیبِ هم‌آوایی و محتوا ثبت کردم 5 اردیبهشت 1405, 17:8
مرد اتمی
مرد اتمی

مرد اتمی

داشتم پیچ می‌خوردم سمت نواب که چشمم افتاد به یک جوگندمی. مردی میان‌سال، با پیراهنِ آبیِ آسمانی. رنگ به‌شدت قهر با دود و جنگ و شلوار سرمه‌ای که آدم را یاد مهمانان تالار عروسی می‌انداخت. دستش را تندتند تکان می‌داد. 5 اردیبهشت 1405, 17:7
سگ کی
سگ کی

سگ کی

رفتم طرف یکی از آن ریش‌سفیدها که پاهایش را تا زانو، با چکمه پلاستیکی سفید کرده بود. گفتم: «اینجا سوخته که دارید می‌شوریدش؟». شصتم خبردار شد که بدجور از حرفم بدش آمده است. 5 اردیبهشت 1405, 17:6
بدون باک
بدون باک

بدون باک

ما نود میلیون سرداریم داداش! باکی نیست. ماها که نمردیم. بعد رو کرد به من و گفت: باکت پر شد؟ گفتم: با حرف تو باکم را کندم انداختم دور. 5 اردیبهشت 1405, 17:6
اگر علاقه‌مند به اطلاع از آخرین پژوهش‌ها و یادداشت‌ها هستید، شماره همراه خود را درج نمایید.

مرکز مطالعات فرهنگی تیام
وابسته به پژوهشکده باقرالعلوم علیه السلام

تهران، میدان فلسطین، ابتدای طالقانی غربی، پلاک ۳۹۷

تلفن: ۸۸۹۸۹۷۵۵ فکس: ۸۸۹۸۹۷۵۴

کلیه حقوق این پایگاه متعلق به مرکز مطالعات فرهنگی تیام است.
Powered by TayaCMS