نقد مرکز مطالعات فرهنگی تیام نسبت به گفتگوی خانم دکتر شریعتی درباره تغییر جایگاه دین در ایران
وقتی «فکت» جای خود را به روایت میدهد؛ تأملی بر یک تفسیر جامعهشناختی از دین در ایران
یکی از ویژگیهای مثبت دیدگاه خانم دکتر شریعتی، تأکید بر ضرورت تفکیک میان داوری ارزشی و توصیف تجربی است. ایشان بارها تأکید میکند که «بحث اعتقادی نمیکنم، از فکت سخن میگویم»؛ اما درست از همین نقطه، مسئله آغاز میشود، زیرا بخش مهمی از گزارههای مطرحشده نه بر دادههای مشخص، بلکه بر یک روایت نظری خاص از تحولات دین در ایران استوار است.
ایشان مدعی است که دین در ایران طی پنج دهه گذشته از «جامعه» به «قدرت سیاسی» منتقل شده و نتیجه این جابهجایی، تضعیف دینداری و فرسایش اخلاق اجتماعی بوده است. این گزاره، اگرچه از نظر نظریهپردازی قابل بحث است؛ اما بهعنوان یک ادعای تجربی، نیازمند شواهدی است که ارائه نمیشود. در مقابل، بخش قابل توجهی از پیمایشهای معتبر داخلی و حتی برخی مطالعات بینالمللی تصویر پیچیدهتر و متفاوتی از وضعیت دینداری در ایران ارائه میکنند.
در سالهای اخیر، پژوهشهای ملی درباره سرمایه اجتماعی، ارزشها و نگرشهای ایرانیان، پیمایشهای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ایسپا، مرکز افکارسنجی دانشجویان ایران، مرکز پژوهشهای مجلس و همچنین مطالعات دانشگاهی متعدد نشان دادهاند که اگرچه الگوهای دینداری دچار تحول شدهاند؛ اما نمیتوان از افول دینداری سخن گفت.
حضور گسترده در مناسک مذهبی مانند راهپیمایی اربعین، اعتکاف، مراسم ماه رمضان، هیئتهای مذهبی، آیینهای محرم و افزایش کمّی و کیفی فعالیتهای مردمی و داوطلبانه مذهبی، مقاومت دینی مردم در جنگ دوازده روزه و رمضان با امریکا و اسرائیل با فرضیه کاهش مستمر دینداری سازگار نیست.
حتی در سطح باورهای دینی نیز دادهها نشان میدهد که اعتقاد به خدا، معاد، اهلبیت(ع)، دعا، توسل و سایر مؤلفههای اصلی ایمان، همچنان در میان اکثریت جامعه ایرانی از جایگاه بالایی برخوردار است. ممکن است میان برخی اشکال دینداری نهادی و تجربههای فردی تفاوتهایی ایجاد شده باشد؛ اما این تحول را نمیتوان به سادگی با مفهوم «تضعیف دین» یا «کاهش دینداری» یکی دانست.
نکته مهمتر آن است که ایشان میان «دین سیاسی» و «دین در خدمت قدرت» نوعی همارزی برقرار میکند؛ حال آنکه این دو الزاماً یک معنا ندارند. در سنت اندیشه سیاسی اسلام، از فارابی و خواجه نصیر تا امام خمینی و بسیاری از متفکران معاصر، حضور دین در عرصه عمومی به معنای استحاله دین در قدرت تلقی نشده است. همانگونه که حضور قانون، اخلاق یا ایدئولوژی در سیاست، لزوماً به معنای نابودی آنها نیست، حضور دین در ساختار سیاسی نیز ذاتاً مساوی با هضم شدن دین در قدرت نیست. این گزاره، خود نیازمند اثبات مستقل است، نه آنکه بهعنوان یک پیشفرض پذیرفته شود.
ارجاع خانم دکتر شریعتی به توکویل نیز تا حدی سادهسازی شده است. توکویل بیش از آنکه نظریهای کلی درباره نسبت دین و قدرت ارائه دهد، در حال توصیف تجربه تاریخی خاص فرانسه و آمریکا در قرن نوزدهم بود. تعمیم مستقیم آن تجربه به ایران معاصر، بدون در نظر گرفتن تفاوتهای تاریخی، فرهنگی، تمدنی و الهیاتی، از نظر روششناختی محل اشکال است. حتی بسیاری از جامعهشناسان دین امروز معتقدند که نظریه کلاسیک سکولاریزاسیون در شکل اولیه خود دیگر توان توضیح همه جوامع را ندارد و تجربههایی مانند آمریکا، لهستان، هند و حتی بخشهایی از جهان اسلام، نشان دادهاند که مدرنیزاسیون الزاماً به حذف یا افول دین منجر نمیشود.
از سوی دیگر، پیوندی که میان کاهش اخلاق اجتماعی و تغییر جایگاه دین برقرار میشود نیز بیش از آنکه یک یافته تجربی باشد، یک فرضیه نظری است. اخلاق اجتماعی پدیدهای چندعاملی است که متغیرهایی چون وضعیت اقتصادی، عدالت اجتماعی، اعتماد عمومی، کیفیت حکمرانی، رسانهها، آموزش، خانواده و سرمایه اجتماعی در آن نقش دارند. نسبت دادن مستقیم فرسایش اخلاق به حضور سیاسی دین، بدون کنترل سایر عوامل، از منظر روش تحقیق اجتماعی قابل دفاع نیست.
شاید مهمترین ضعف بیان ایشان، استفاده گزینشی از دادهها باشد. گوینده از مخاطب میخواهد به پژوهشها مراجعه کند، اما تنها آن دسته از تفسیرهایی را معتبر میداند که با روایت از پیش انتخابشده او سازگار باشند. اگر معیار، «فکت» است، باید همه دادهها دیده شوند؛ هم تحول در برخی اشکال دینداری، هم تداوم و حتی رشد برخی دیگر. جامعه ایران امروز نه جامعهای است که بتوان آن را به سادگی «دینگریز» نامید و نه جامعهای که بتوان آن را بدون تغییرات فرهنگی توصیف کرد. واقعیت، بسیار پیچیدهتر از دوگانههای سادهای چون «دین در جامعه» یا «دین در قدرت» است.
در نهایت، مسئله اصلی این نیست که از نسبت دین و سیاست نتوان انتقاد کرد؛ این نسبت، همواره موضوعی مشروع برای بحث علمی بوده است. مسئله آن است که چنین نقدی زمانی اعتبار علمی پیدا میکند که بر دادههای جامع، تحلیل روشمند و پرهیز از تعمیمهای شتابزده استوار باشد. هنگامی که یک روایت نظری، خود را «فکت» معرفی میکند، اما در برابر انبوهی از دادههای ناسازگار سکوت میکند، دیگر با یک گزارش تجربی مواجه نیستیم، بلکه با تفسیری ایدئولوژیک از واقعیت روبهرو هستیم؛ تفسیری که بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهد، میکوشد آن را در قالب یک چارچوب نظری از پیش تعیینشده بازخوانی کند.