سگ کی
سگ کی
رفتم طرف یکی از آن ریشسفیدها که پاهایش را تا زانو، با چکمه پلاستیکی سفید کرده بود. گفتم: «اینجا سوخته که دارید میشوریدش؟». شصتم خبردار شد که بدجور از حرفم بدش آمده است.
سگ کی
[price]
[lowprice]
[highprice]
نویسنده: سعید احمدی
روز نهم جنگ، سری زدم به امامزاده صالح و بازار تجریش. یکی از شلوغترین جاهای تهران که الآن، رفتوآمدی ندارد. کرکره تک و تایی از مغازهها بالا بود. سرگرمترین آنها یک پیرایشگاه. از میان دالان بازار رسیدم به یک هشتیمانند. بازاریها داشتند آنجا را میشستند. چند جوان و چند مسن. بوی سوختگی میآمد. رهگذری ازم پرسید: سوخته؟ گفتم: نمیدونم. فضول شدم. رفتم طرف یکی از آن ریشسفیدها که پاهایش را تا زانو، با چکمه پلاستیکی سفید کرده بود. گفتم: «اینجا سوخته که دارید میشوریدش؟». شصتم خبردار شد که بدجور از حرفم بدش آمده است. طوری حرص میخورد که فحشهایش را نگفته میشنیدم؛ ولی توی زبان، برشان گرداند به خودش و گفت: «خودم بسوزم، خودم آتیش بگیرم. خودم جزغاله بشم». دیدم هوا پس است. خواستم تا کتکی، چیزی نخوردهام بزنم به چاک. دو قدم ازش فاصله گرفتم که صدایم زد و خیلی لاتی و داشمشتی گفت: «ببین! این تکیه آقام امام حسینه داریم برا محرم آمادش میکنیم، ما همه چیمون واسه مولاس. گرفتی؟». گرفتم. جوانی که اینطرفتر بود و داشت بگومگوهای ما را گوش میداد، طوری که من و بقیهی فضولها بفهمند، خیلی نرم و محترمانه گفت: «این بو مال جوشکاریه، خرابکار حرومزاده و اسرائیل کثافت، سگ کی باشن!». باز هم گرفتم.