نویسنده: محمد محمدینیا
کافی است چند ثانیه در خیابان به آدمها نگاه کنیم؛ ذهنمان با سرعتی شگفتانگیز برای هر چهره، هر لباس و هر ظاهر، داستانی میسازد. این یکی لابد مذهبی است، آن یکی نه. این یکی اهل عبادت است، آن یکی بیاعتنا به خدا. انگار چشمهایمان پیش از آنکه آدمها را ببینند، برچسبها را میبینند. اما زندگی همیشه از ذهن ما پیچیدهتر است. گاهی آدمها را پیش از آنکه بشناسیم، برایشان زندگی میسازیم. از چند ثانیه دیدنشان در خیابان، از رنگ لباسشان، از مدل روسری، از ریش یا بیریشی، از چند نشانه پراکنده، به نتایجی میرسیم که گویی سالها با آنها زندگی کردهایم. ذهن ما عاشق میانبُر است؛ دوست دارد جهان را زودتر از آنکه بفهمد، مرتب کند. شاید برای همین است که گاه، وقتی حقیقت از راه میرسد، بیشتر از آنکه غافلگیرمان کند، شرمندهمان میکند.
مدتهاست درباره جامعه ایران با زبان دوگانه و مبتنی بر دوقطبی حرف میزنیم؛ یا دیندار است یا غیردیندار، یا سنتی است یا مدرن، یا این سو ایستاده یا آن سو. شاید برای همین، هر خبری را هم فقط در یکی از همین دو خانه جا میدهیم. اگر نشانهای از دین دیدیم، خیالمان راحت میشود که همه چیز سر جای خودش است؛ اگر نشانهای از فاصله گرفتن از دین دیدیم، گمان میکنیم همه پلها خراب شدهاند و از آن نتایجی شتابزده میگیریم. اما زندگی، معمولاً تن به این تقسیمبندیهای تیز نمیدهد.
یک پیمایش اخیر از بانوان تهرانی با حجاب ضعیف پرسیده «چقدر خدا را در زندگی خود احساس میکنید؟». پرسش ساده است، اما پاسخها، عددی را نشان میدهند که آرام از کنار آن نمیشد گذشت؛ نه چون بزرگ بود، بلکه چون بیسر و صدا، تصویری را که سالها در ذهن بسیاری از ما جا افتاده، کمی جابهجا میکرد. هشتاد و هشت درصد از زنانی که در این پیمایش در گروه «حجاب ضعیف» قرار گرفتهاند، گفتهاند خدا را در زندگی خود احساس میکنند. وقتی این عدد را خواندم، نخستین واکنشم سکوت بود. احتمالا سکوت همراه با انکار. سکوتی از جنس همان لحظهای که آدم میفهمد شاید مسئله، آنقدرها که تصور میکرده ساده نبوده است.
شاید ما سالهاست دو چیز متفاوت را یکی گرفتهایم؛ ظاهر دینداری و تجربه دینداری. گویی تصور کردهایم هرچه یکی کاهش یابد، دیگری نیز ناگزیر فرو میریزد. اما این عدد، دستکم ما را وادار میکند دوباره سؤال کنیم: آیا واقعاً نسبت انسان با خدا را میتوان تنها از روی نشانههای ظاهری خواند؟ با تأمل در این واقعیت (فَکت)، آرامآرام، معنای بسیاری از روایتهای رایج، جابهجا خواهند شد؛ ۸۸ درصد از زنانی که در این پیمایش در گروه «حجاب ضعیف» قرار گرفتهاند، گفتهاند خدا را در زندگی خود احساس میکنند. شاید مهمترین پیام این عدد، نه درباره حجاب باشد و نه حتی درباره دینداری. شاید فقط دارد به ما یادآوری میکند که جامعه ایران را نمیتوان با واژههای «دینی» و «غیردینی» خلاصه کرد. زیر پوست این جامعه، رابطه انسان با خدا هنوز جریان دارد؛ اما نه همیشه از همان مسیرهایی که ما انتظار داشتهایم.
گاهی یک جامعه، شبیه رودخانه است. از روی سطح آب، نمیشود فهمید در عمقش چه میگذرد. موجها مدام شکل عوض میکنند، اما جریان اصلی، جای دیگری حرکت میکند. ما سالهاست بیشتر به سطح جامعه ایران نگاه میکنیم؛ به نشانهها، به تغییرها، به آنچه دیده میشود. بعد همان را به عمق تعمیم میدهیم؛ گویی اگر سطح تغییر کرد، اعماق هم همان لحظه تغییر کردهاند. اما یک پرسش ساده، گاهی پرده را کمی کنار میزند. به نظر میرسد در جامعه ایران، رابطه انسان و خدا الزاماً همان مسیری را طی نمیکند که نشانههای ظاهری طی میکنند. گاهی آنچه در عمق جریان دارد، با آنچه بر سطح دیده میشود، یکسان نیست.
اما آنچه از این آمار میتوان استخراج کرد، از نظر من بسیار عمیقتر است: جامعه ایران هنوز از امر قدسی خالی نشده است، بلکه نسبتش با امر قدسی دگرگون شده است. مسئله دیگر این نیست که «دین هست یا نیست»، بلکه این است که «دین کجا و چگونه زندگی میکند؟». در ادامه به سوءتفاهمهایی میپردازم که این عدد متناقضنما (پارادوکسیکال) میتواند رفع کند.
پیمایش فوق، دستکم پنج سوءتفاهم رایج را به چالش میکشد. نخستین سوءتفاهم این است که رابطه انسان با خدا را میتوان از روی یک رفتار اجتماعی خواند. گویی اگر یک رفتار تغییر کرد، تمام جهان درونی انسان نیز تغییر کرده است. اما انسان، موجودی تکلایه نیست. ممکن است در یک عرصه از هنجارهای دینی فاصله بگیرد و در عرصهای دیگر، همچنان تجربهای عمیق از حضور خدا داشته باشد. ایمان، بیش از آنکه یک خط مستقیم باشد، شبکهای از تجربهها، باورها، تردیدها، عادتها و انتخابهاست.
دومین سوءتفاهم، یکی گرفتن «دینداری» با «حجاب» است. حجاب، هر جایگاهی که در فقه و فرهنگ داشته باشد، تنها یکی از اجزای زیست دینی است، نه همه آن. هنگامی که یک جزء، معادل کل قرار میگیرد، هم آن جزء بار معنایی بیش از اندازه پیدا میکند و هم سایر ابعاد دینداری از دید پنهان میشوند؛ ابعادی مانند دعا، توکل، اخلاق، احساس حضور خدا، امید، توبه، یا حتی گفتوگوی درونی انسان با پروردگارش.
سومین سوءتفاهم، نگاه صفر و یکی به دینداری است. در این نگاه، انسان یا مؤمن است یا نیست؛ یا این سوی مرز ایستاده یا آن سوی مرز. در حالی که زندگی واقعی چنین نیست. بیشتر آدمها در میانه این طیف زندگی میکنند؛ گاهی نزدیکتر، گاهی دورتر، گاهی با یقین، گاهی با تردید. تجربه دینی، بیش از آنکه شبیه یک کلید روشن و خاموش باشد، شبیه مسیری است که فراز و فرود دارد.
در چهارمین وهله، این عدد ما را به بازاندیشی در زبان گفتوگو درباره دین دعوت میکند. اگر جامعه را پیچیدهتر از گذشته بپذیریم، دیگر نمیتوان با همان واژگان ساده دیروز با آن سخن گفت. جامعهای که هنوز خدا را احساس میکند، اما همه رفتارهایش با الگوهای کلاسیک دینداری منطبق نیست، نه با زبانِ طرد فهمیده میشود و نه با زبانِ انکار. چنین جامعهای پیش از هر چیز، به فهم نیاز دارد.
شاید مهمترین سوءتفاهمِ مرتبط با این واقعیت (فکت)، تصور گسست کامل جامعه ایران از امر قدسی است. سالهاست برخی روایتها، جامعه را چنان تصویر میکنند که گویی رابطه مردم با خدا رو به خاموشی است. اما شاید آنچه در حال تغییر است، نه اصل این رابطه، بلکه شکل بروز آن باشد. ممکن است نشانههای ظاهری تغییر کرده باشند، اما نیاز انسان به معنا، پناه، امید و گفتوگو با خدا همچنان در لایههای عمیق زندگی ادامه داشته باشد.
منبع:
مرکز مطالعات فرهنگی تیام، سنجش وضعیت دینداری بانوان ضعیفالحجاب شهر تهران، بهمن 1401