نویسنده: سعید احمدی
یازدهمین روزِ جنگ بود. خورشیدِ دم ظهر تهران، بیخبر از همهجا، توی آسفالتِ میدان بهمن میرقصید. داشتم پیچ میخوردم سمت نواب که چشمم افتاد به یک جوگندمی. مردی میانسال، با پیراهنِ آبیِ آسمانی. رنگ بهشدت قهر با دود و جنگ و شلوار سرمهای که آدم را یاد مهمانان تالار عروسی میانداخت. دستش را تندتند تکان میداد. تاکسی که نبود. همان تک و توک ماشینهای گذری هم محل نمیدادند. با خودم گفتم: «این بابا وسطِ این خلوتیِ جنگ چه شاد میزنه! بذار سوارش کنم». دو_سهتا بوق زدم برایش؛ مثل بوق عروسی. شیشه را دادم پایین و گفتم: «سفر خوش! کجا به سلامتی؟». عین بچهای که کیک تولدش را دیده باشد، چشمهایش برق زد و گفت: «ممنونم پسر! نواب. بعدشم تونلِ توحید. اگه گیشا هم بری، که دیگه خیلی نوکرم». سوار شد. راه که افتادم، با خوشحالی گفت: «داداش! تو امروز فرشتهی نجات منی! لنگه کفشِ گمشدهی آدمهای شیکپوشِ بیماشین!». خندهام گرفت. گفتم: «پیرمردِ قشنگ! با این تقوتوق شهر، تو چرا موندی؟ لابد عزرائیل دیر اومده سراغت، خواستی جونت رو بدی دست اسرائیل». نگاهی انداخت به من؛ مثل دلال فرش که جنس را برانداز میکند. بعد با ادا گفت: «اولش که پیرمرد خودتی، جونم! دومشم من باید میموندم». گفتم: «بمونی چکار؟ که بری باغ وحش به شیرها غذا بدی؟».
قاهقاه خندید: «نه بابا! ما خودمون شیریم. راستش ماشینِ ادارمون، مشکل داشت، بردمش دم نمایندگی». جوری حرف میزد که با خودم گفتم: «نکنه فرمانده پدافند تهران کنارم نشسته!». پرسیدم: «کدوم اداره؟ برق یا آب و فاضلاب؟». باز خندید و گفت: «از دست تو! نه رفیق! نه!». چشمک زد و با لحنِ بازیگرهای تئاتر گفت: «پلاکقرمزیم دیگه... پلاکسرخ! امروز صبح، دو بار با مرگ شاختوشاخ شدم».
دست کرد توی جیبش و یک کیسه چای گلستان درآورد. گوشهاش کمی پریده بود. گفت: «ببین! این چای باوفا از سازمان انرژی اتمی تو جیبمه». گفتم: «ای بلا! دزدیدیش؟». گفت: «دزد چیه؟ از کارمندای اونجام. کنار ماشین داشتم آبجوش میریختم تو لیوانم که... بوووم! صدای غرش آسمون اومد!». چشمانش گرد شد؛ نمیدانم از وحشت یا هیجان. ادامه داد: «یه سایه دیدم که تندتر از بوقِ ماشین داره مییاد پایین! نگو که موشک بود. پریدم پشت فرمون و عین بز کوهی الفرار. خورد همونجا که بودم».
گفتم: «خدا را شکر که خودت و چاییت سالم موندین». نمیدانم از این حرفم خوشش آمد یا نه؛ ولی رفت توی فکر. بعد شمارهام را گرفت و گفت: «میخوام بدمش به خود گروسی آدمفروش». کارگر شمالی، پیاده شد. میرفت و پیراهن آبیاش توی آفتاب، میدرخشید.
شب، تلفن زنگ خورد. خودش بود؛ اما اینبار خسته و کمی مزهپران: «سلام قهرمان! اسماعیل؟ اون کارِ قبلی، تموم شد؟». چی؟ اسماعیل؟ گفتم: «پیرمرد! چشاتم که ضعیف شده. من اون آدم صبحیام که شمارمو گرفتی بدی آدمفروشا. اسماعیل کیه؟». خندهاش با خمیازه قاتی بود: «آخ! ببخشید حاجی! بیخوابیهای این روزا گیجم کرده». تلفن که قطع شد، ناخودآگاه به این چند کلمه فکر میکردم: عزارائیل، اسرائیل، اسماعیل و آدمفروشها.