نویسنده: سعید احمدی
جایی پیدا نکردم که غذا بخرم برای شام دوازدهمین روز جنگ. از خیابانی در اطراف آزادی رد شدم. یک طباخی دیدم؛ تمیز و برق انداخته.
رفتم داخل.
طباخ بود و شاگردش و دوتا مشتری. یکی، مردی میانسال با سبیل ساواکی. آن یکی پیرمردی شبیه رانندههای کامیون.
کاسهای سیرابشیردان سفارش دادم و نشستم روی صندلی فلزی. قلیان چاق از گوشهی لب مغازهدار نمیافتاد. توی هر دموبازدم با کسی حرف میزد که رفته بود داخل پیراهن نارنجی آستینکوتاه و شلوار جین نوکمدادی. سبیلها میجنبیدند و میان جویدنها، حرفی میانداختند روی میز: «اسرائیل بدجور داره میکوبه. میگن که میخوان نظامو عوض کنن، ملاها دیگه بای بای».
از لای دود، حرف دیگری سر خورد وسط حرفهای جینپوش: «لابد عین سوریه!».
پیرمرد، ملچملوچ میکرد و سرش پایین بود.
سبیل گفت: «آره خب!».
قلیان جواب داد: «اونا یکی رو داشتن بذارن جای اسد، ما کیو داریم؟».
سبیل زود گفت: «شاهزاده».
ملچملوچ لقمهاش را قورت داد و رو کرد به آن دوتا: «دههه! شاهزاده؟ هههه».
سبیل و دود هر دو با هم: «مگه چشه؟».
_ چش نیس؛ زبونه. اون بچهننه با اون ثروت، اگه عرضه داشت الآن میباس نصم آمریکا مالش بود. چی داره به خدا؟ جنم داره؟ مغز داره؟ آها! آره! راستی فقط یه چی داره.
_ چی؟
_ اینکه تا ازش میپرسن تو چیکاره مردم ایرونی؟ میگه پسر شاشونم. میپرسن: چیکاره ایرونی؟ میگه پسر شاشم.
غذایم را نصفونیمه خوردم. حسابم را دادم، زدم بیرون.
دود قلیان نوک دماغم بود. بوی آخور میداد.