نویسنده: حبیبالله اسداللهی؛ دکترای فرهنگ و ارتباطات
چند هفته است که بیشتر وقتم در خیابانهای تهران میگذرد. سوار ماشینهایی میشوم که هرکدامشان جهانی بزرگ یا کوچک از دغدغهها، باورها و آرزوهایی دارند که بیصدا و بیبلندگو به زندگی بسیاری جهت و جریان میبخشد. پای صحبت رانندگان اسنپ نشستن، برای من گفتوگویی معمولی نیست. بگومگوهایی که لابلای بوقها، چراغ قرمزها، ترافیک و پیچوخمها شکل میگیرد؛ اما گاهی از صد منبر و کلاس درس پربارتر و آموزندهتر است. دریچهای نو به سوی فهم جامعهشناختی از سبک زندگی دینی و نسبت میان اعتقادات سیاسی و مذهبی مردم برایم گشوده است. فراتر از آمار و ارقام، به دنبال درک عمیق از تجربه زیسته انسانهایی که در دل چالشهای روزمره شهر، به دنبال معنا و ارتباط با امر متعال هستند. یافتههایم نه تنها بر غنای تجربیات دینی "مردم عادی" تاکید دارد، بلکه به آسیبشناسی نحوه مواجهه نخبگان و نهادهای مذهبی با جامعه نیز میپردازد و ضرورت بازتعریف نقش روحانیت در عصر حاضر را گوشزد میکند. درک این واقعیت که ما (به عنوان بخشی از جامعه فرهیخته) تا چه میزان از گفتوگو با بدنه جامعه فاصله گرفتهایم، تا حد زیادی محسوس شده است. تصور رایج این است که مردم، به ویژه گروههای درگیر با مسائل معیشتی، دغدغههای عمیق فکری و مذهبی ندارند. اما تجربه مواجهه مستقیم من با رانندگان اسنپ نشان میدهد که اتفاقا، وقتی پای صحبت صمیمانه و همدلانه به میان می آید، این افراد با اشتیاق از باورها، ارزشها و تجربیات خود سخن میگویند. آنها از چالشهای زندگی، از امیدها و آرزوها، از لحظاتی که احساس نزدیکی به خدا داشتهاند و از سوالاتی که در ذهن دارند، حرف میزنند. این گفتوگوها، سرشار از نکات ظریف و ارزشمندی است که میتواند برای فهم جامعه و بازتعریف نقش نهادهای مذهبی راهگشا باشد. برای مثال، بسیاری از رانندگان، تجربیات معنوی خود را در قالب رویدادهای به ظاهر ساده مانند دستگیری از نیازمندان، کسب روزی حلال، احساس آرامش در کنار خانواده توصیف می کنند. یا فردی نگران این است که چگونه میتواند به صورت مستقیم و بدون نیاز به واسطه بر سر سفره قرآن بنشیند و از آن بهره ببرد. این تجربیات، نشاندهنده عمق باورهای دینی در لایههای زیرین جامعه و نیاز به رویکردی همدلانه برای تقویت این باورها است.
خیابان صرفاً یک معبر نیست، بلکه بستری پویا برای تعاملات تبلیغی و گفتوگویی گوناگون است. هر لحظه و هر مکان در خیابان، به مثابه یک "موقف"، فرصتی ارزشمند برای ارتباط، دیدار چهره به چهره و ابراز همدلی معنوی با مردم را فراهم میآورد. بنابراین، نباید خیابان را فضایی یکنواخت و بیتفاوت تلقی کرد، بلکه باید پیچیدگیها و ارزش تبلیغی نهفته در هر یک از این "مواقف" را جدی گرفت و بر آنها تمرکز نمود.
به طور ناخواسته به آسیب فاصله میان نخبگان (اعم از دانشگاهیان و روحانیان) و بدنه جامعه نیز رسیدم. به نظر میرسد که بخشی از جامعه فرهیخته، به دلایل مختلف از جمله تخصصیشدن حوزههای دانش، طبقهبندی اجتماعی و نبود سازوکارهای ارتباطی موثر، از درک صحیح واقعیتهای اجتماعی و دغدغههای مردم دور ماندهاند. این فاصله، نه تنها مانع از انتقال موثر دانش و آگاهی به جامعه است، بلکه زمینهساز نوعی "خودبیگانگی" فرهنگی و اجتماعی نیز میشود. به این معنا که نخبگان، به جای آنکه صدای مردم باشند و در جهت رفع مشکلات آنها گام بردارند، در برجهای عاج خود به تئوریپردازی مشغول میشوند و از واقعیتهای ملموس زندگی فاصله میگیرند.
انتقادی لطیف هم به عملکرد بخشی از روحانیان و مبلغان مذهبی دارم. تمرکز بیش از حد بر منابر و سخنرانیهای رسمی، باعث شده است که ارتباط چهره به چهره و صمیمانه با مردم کمرنگ شود. بسیاری از مردم، روحانیان را افرادی دور از دسترس و غرق در مسائل انتزاعی میدانند که قادر به درک مشکلات و دغدغههای روزمره آنها نیستند. این در حالی است که مردم، بیش از هر چیز، به یک "گوش شنوا" نیاز دارند؛ به کسی که دردهای آنها را بشنود، به سوالاتشان پاسخ دهد و در مسیر زندگی راهنماییشان کند. به نظرم روحانیان، برای ایفای موثر این نقش، نیازمند بازتعریف جایگاه خود و اتخاذ رویکردهای نوین در ارتباط با جامعهاند.
جامعه امروز، بیش از هر زمان دیگری، به "طبیبهای خیابانی" نیاز دارد. منظور از طبیب خیابانی، روحانیانی هستند که از منبرها پایین بیایند و به میان مردم بروند؛ در کوچه و بازار، در محل کار و زندگی، در هر جایی که مردم حضور دارند. این طبیبان، باید با گوش شنوا به دردهای مردم گوش دهند، با زبان ساده و صمیمی با آنها سخن بگویند، و با همدلی و دلسوزی، به آنها کمک کنند. آنها باید به جای موعظه و نصیحت، به دنبال ایجاد ارتباطی عمیق و پایدار با مردم باشند و با تکیه بر تجربههای مشترک، باورهای دینی را در دل زندگی روزمره جاری سازند.