نویسنده: سعید احمدی
عصرِ زیارت اهل قبور بود. زیر طاق بلند ورودی بهشتزهرا، پا گذاشتیم به سرزمین سکوت. برخلاف همیشه، تراکم ماشینها خفهکننده نبود. نفس فضا رقیقتر بود. آنقدر که فرصت کردم نوشتهی بالای سر را، کلمهبهکلمه، زیر لب بخوانم؛ آیهی معروف شهدا زندهاند به سه زبانِ عربیِ قرآن، فارسی و انگلیسی. «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ».
بعد از ورود، چشمم افتاد به چهرهی سرداران شهید حملهی تروریستی مأمور کارهای کثیف غربیها. تشییع و تدفین نشده، زودتر خودشان آمده بودند. ماشین را کنار کشیدم. نزدیک یک گلفروشی و ردیف سنگقبرهای نو که هنوز روی مردهها پهن نشده بودند. هر کدام را دری میدیدم رو به سرای زوال تن آدمی. یکجور نبودند. گاه ساده و بیآلایش، گاه پرتکلف و خودنما؛ درست مثلِ درِ خانهها در همین دنیای دعواها و جنگها. گلها، آنجا در سبدهای رنگارنگ، حلقههای اتصالِ نازکِ میان رفتهها و ماندهها.
همراهانم، بیهیچ توضیحی، رفتند داخل مغازهی گلفروشی. چرا؟ برای چه؟ نمیدانستم. من بودم و سلمان در گرمای بیرون، پشتِ فرمان. سلمان، بیسر و صدا، دوربین را برداشت برای فیلمگرفتن؛ از ویترین گلفروشی، از سنگقبرهای ایستاده، از فضای ورودی سرزمین مرگ. دو پسر نوجوان چشمبادامی، شاگردهای گلفروش، دم در مغازه، نگاهشان را دوخته بودند به ما و لنز سیاهِ دوربین.
نگاهی مثل نوک سوزن که بخزد توی گلبرگها. ناگهان، گلفروش، مثل فرفره پرید بیرون. صورتش سرخ بود و ترسان. مستقیم آمد سراغ سلمان: «ببخشید! چرا فیلم میگیری؟ از کجا اومدین؟ شما کی باشید اصلاً؟». صدایش لرزان بود و بریده. دکتر حبیب، با آرامش همیشگیاش، آمد جلو. با لحنی ملایم و محترمانه سعی کرد او را قانع کند: «آقا! بفرمایید شما! اشکالی نداره، ما مجوز داریم...». گلفروش که انگار شده بود یکی از همان سنگگورهای نتراشیده، سفت و ضمخت گوشیاش را درآورد. الو! صدوده؟ جواب نگرفت. قدمهای تند و نگرانش را کشاند سمت درِ ورودی و پاسبانها. کمی بعد برگشت. سرش را تکان میداد. مثل اینکه آنجا هم تیرش خورده بود به سنگ.
گفتم: «بچهها! سوار شین، بریم». هنوز درِ ماشین را کامل نکشیده بودیم که لباسشخصیهایی عین سایه از زیر درختان قد کشیدند سمت ما. ششهفتتا مرد با تفنگ و بیسیم و باتوم و با حرکاتی سریع و خشن. دورهمان کردند. «آقا! بفرمایید پایین!» صدای آمرانهی یکی از آنها، خیلی خشک و بیاحساس؛ مثل زدن تیشه بر درخت. چارهای نبود. بیرون آمدیم. گوشیهایمان را قاپیدند. مدارک شناسایی خواستند. سکوتزده، دادیم دستشان. دکتر حبیب مجوزِ کاغذی را، با مهر و امضای رسمی جلو برد. رئیسشان، مردی با چشمهای ریزِ بدون عاطفه و گونههای فرورفته، کاغذ را دید. لبخند محو و مسخرهای زد و گفت: «این کاغذ رو بنداز دور. توی بهشت زهرا فقط حرف شهرداریِ تهران و حراست اینجا خریدار داره».
بعد، دوربین را از دست سلمان کشید: «باید تحویلتون بدم». دکتر حبیب، با حرکتی غریزی و شجاعانه، گوشیاش را از دستِ یکی از مأمورها کشید. طرف خواست پسش بگیرد که نگذاشتیم. انگشتان دکتر سُر خورد روی صفحه و شماره گرفت. با همان صاحبِ مهر و امضای مجوزمان صحبت کرد. لحنش محکم بود؛ اما زیرِ صدایش نمی از خشم و اضطراب با خود داشت. بعد گوشی را داد به رئیس مأمورها. گفتوگویی تند و تیز آغاز شد؛ شبیه برخوردِ دو تیغهی قیچی در هوای بینسیم؛ سپس، ناگهان، لحن رئیس تغییر کرد. صدایش نرمتر، اما هنوز مغرور؛ مانند کسی که مجبور به آتشبس شده باشد. گوشی را پس داد و گفت: «خب! آقای دکتر! توی این اوضاعِ خاص، ما وظیفهمونه که جاسوس بگیریم، کلی مواردِ مشکوک رو پیگیری کنیم. ببینید چطور ما رو مشغول خودتون کردید، به خدا!». همان لحظه، گوشی رئیس زنگ خورد. او، به شکلی عجیب و شاید برای دلجویی، آن را گذاشت روی بلندگو. صدای یکی از نیروهایش، واضح و رسمی پخش شد: «قربان! یه مورد گرفتیم. لباس بلوچی تنشه. توی ماشینش پرِ یه چیزاییه که نمیدونیم چیه. چکارش کنیم؟». رئیس، با همان لحن جدی و آمیخته با کمی عجله، گفت: «نگهش دارید. خودم مییام». نگاهی گذرا و کماعتنا به ما انداخت. حرکتی نیمبند برای بغلکردن دکتر حبیب. ما هم ناچار با همان تشریفات، روبوسی کردیم؛ اما چه بوسهای؛ مثل لیسیدن یک زخم. او با قدمهای پرشتاب و چکشی دور شد به سمت معرکهی جدیدش. ما سوار شدیم. فقط چرخی کوتاه زدیم میان خیابانهای بهشت زهرا. خودنمایی زمین داشت رنگ میباخت. سنگقبرها در نور سرخ شفق، شکل یکسانی یافته بودند؛ عین ما زندهها که توی «آن اوضاع» میخواستیم بیشتر، شبیه هم باشیم.